علی و رنجهایش...
رنجهای پیروان علی بسیار بزرگتر از رنجهای خود علیست...
زیرا رنجهای علی جز رنجهای پیروانش نیست!!!
علی بزرگتر از آن است که از رنجهای خود رنج ببرد...
(زنده یاد دکتر علی شریعتی)
...................................................................................
امشب بزرگترین شبهای این جهان است...آیا ما قدر این قدر را میدانیم؟؟؟
آیا هنوز مثل گذشته شب قدر باقدر میشویم؟؟؟...یا دیگر قدری برایمان باقی نماده تا در ملکوت قدر سفر کنیم...
آری ما تنها مانده ایم...تنهایی بدون خود از تنهایی بدون دیگران هزاران بارسنگین تر و غم انگیزتر است...
تنهایی بدون خود یعنی تنهایی در زیر یک اقیانوس آن لحظه که سکوت مطلق بر ما حاکم شود و دیگر امیدی نباشد آن لحظه که خود را رها میکنیم مثل یک تکه پر و دیگر به هیچ چیز فکرنمیکنیم وتنهایی فقط تنهایی...
وناگهان در دل زمزمه میکنیم آیا به پایان رسیدیم؟؟؟ آیا زندگی فقط همین بود؟؟؟ آیا فرقی بین ما و گیاه و حیوان نبود؟؟؟ ما برای چه آمدیم؟؟؟ کجا میرویم؟؟؟ اصلا آیا ما بیداریم یا شاید غرق خواب بودیم و نمیدانستیم...
و همانطور به سوالاتمان ادامه میدهیم تا به یکجا میرسیم: پس خدا کجا بود ؟؟؟ کجای زندگیمان...اصلا" خدا بود؟؟؟
و این پایان یک انسان بدون خداست...
ما کجاییم؟؟؟کجای این دنیا؟؟؟آیا جز این نیست که ما یک ذره موجود بر روی یک زمین کوچک در برابر یک کهکشان بی نهایت هستیم؟؟؟ آیا قدر ما همین است؟؟؟ آیا قدر انسان که خداوند آن را بزرگترین و با ارزشترین مخلوقات نامیده همین است و بس؟؟؟
اما نه!!!پس علی کیست؟؟؟...علی به عنوان نمونه ی واقعی یک انسان است.علی نمونه ی یک قدر بزرگ است...اما این علی کجای زندگی ماست؟؟؟آیا خدا فقط علی را برای خود آفرید یا از خلقت او هدفی را دنبال میکرد!!!علی فقط متعلق به یک مذهب و یک مکتب نیست علی متعلق به انسان است...و انسان بدون علی یعنی ما که با وجود داشتن او... وبا وجود داشتن مکتب او .او را از همان شب قدر 1400و... سال پیش فراموش کردیم ... اصلا" انگار علی از اول نبوده...و تنها سالی یکبار در شبهای قدر فقط در ظاهر نامش را میبریم نه برای او بلکه برای خود.بدون اینکه لحظه ای بیاندیشیم او که بود؟؟؟
و دوباره از فردا حتی نامش را هم فراموش میکنیم...
کافیست انار دلت ترک بخورد...
لیلی زیر درخت انارنشست
درخت انارعاشق شد.گل داد...سرخ سرخ...
گلها انارشد...داغ داغ.هر اناری هزارتا دانه داشت
دانه ها عاشق بودند.دانه ها توی انار جا نمی شدند
انار گوچک بود دانه ها ترکیدند.انار ترک برداشت...
خون انار روی دست لیلی چکید.
لیلی انار ترک خورده را از شاخه چید.
مجنون به لیلی اش رسید...
خدا گفت...راز رسیدن فقط همین بود...
کافیست انار دلت ترک بخورد...
مصاحبه با خدا
سلام دوستای عزیز وهمراز...
حالتون که خوبه ؟؟؟چون توی این دنیای بی حالی که ما برای خودمون درست کردیم کمتر کسی پیدا میشه که حالش خوب وحسابی سرحال باشه اما نگران نیستم چون توی یه جمعی عضوم که سرحالن اگه سرحال نبودن که این همه ذوقو سلیقه رو نثار دلشون نمیکردن و این همه چیز برای دلشون نمی نوشتن من خوشحالم ...چون این همه دوستای سرحال دارم ...
دیگه تقریبا ماه رمضون داره به نیمه میرسه و من خوشحالم اما نه برای اینکه از گرسنه موندن اختیاری راحت میشم ...برای این خوشحالم که خدا چقدر خوبه که برامون یه فرصت طولانی گذاشته تا باهاش باشیم و یه عالمه بهش نزدیک بشیم نزدیکتر از همیشه چون تا از خودت نگذری به خدا نمیرسی و برای رسیدن به خدا باید اول ازهمه ازخودت عبور کنی وگذشتن از همه ی کارهایی که ما بهش خو کردیم یعنی گذشتن از خود...به قول شاعر ...
(این روزهاکه میگذردشادم / زیرا...یک سطردرمیان آزادم/ومیتوانم ...هرطور و هر کجا که دلم خواست جولان دهم/
_ در بین این دو خط _ ) زنده یاد قیصر امین پور
امروز توی یکی از سایتها چشمم خورد به یه عنوان که به نظرم خیلی جالب اومد که بازش کنم و بخونمش و کلی از خوندنش حال کردم برای همین تصمیم گرفتم به افتخار شما دوستای باحال این مطلبو توی وبلاگم بذارم...
امیدوارم از خوندنش لذت ببرین...
................................................................................
مصاحبه با خدا
خدا ازمن پرسید...دوست داری بامن مصاحبه کنی؟
پاسخ دادم ...اگرشما وقت داشته داشته باشید
خدالبخندی زد وپاسخ داد...زمان من ابدیت است
چه سوالاتی در ذهن داری که دوست داری از من بپرسی؟
من سوال کردم...چه چیزی در آدمها شما رابیشتر متعجب میکند؟
خدا جواب داد...اینکه از دوران کودکی خود خسته میشوند و عجله دارند زودتر بزرگ شوند
ودوباره آرزوی این را دارند که روزی بچه شوند.
اینکه سلامتی خود را بخاطر بدست آوردن پول از دست میدهند
وسپس پول خود راخرج میکنند تاسلامتی ازدست رفته را دوباره بازیابند
اینکه بانگرانی به آینده فکرمیکنند و حال خود را فراموش میکنند
به گونه ای که نه در حال ونه آینده زندگی میکنند
اینکه به گونه ای زندگی میکنند که گویی هرگز نخواهند مرد
و به گونه ای میمیرند که گویی هرگز نزیسته اند.
دست خدا دست مرا دربرگرفت...ومدتی به سکوت گذشت....................
سپس من پرسیدم...به عنوان پروردگار دوست داری که بندگانت
چه درسهایی در زندگی بیاموزند؟
خدا پاسخ داد...اینکه یاد بگیرند نمیتوانند کسی را وادار کنند بدانها عشق بورزد
تنها کاری که میتوانند انجام دهند این است که
اجازه دهند خود مورد عشق ورزیدن واقع شوند
اینکه یاد بگیرند که خوب نیست خودشان را با دیگران مقایسه کنند
اینکه بخشش را با تمرین بخشیدن یاد بگیرنند
اینکه رنجش خاطر عزیزانشان تنها چند لحظه زمان می برد ولی
ممکن است سالیان سال زمان لازم باشد تا این زخمها التیام یابند
یاد بگیرند که فرد غنی کسی نیست که بیشترین ها را دارد
بلکه کسی است که نیازمند کمترین هاست
اینکه یاد بگیرند کسانی هستند که آنها رامشتاقانه دوست دارند
اما هنوز نمیدانند چگونه احساساتشان را بیان کنندیا نشان دهند
اینکه یاد بگیرند دو نفر میتوانند به یک چیز نگاه کنند وآن را متفاوت ببینند
اینکه یاد بگیرند کافی نیست همدیگر را ببخشند بلکه
...باید خود را نیز ببخشند
با افتادگی خطاب به خدا گفتم-از وقتی که به من دادید بسیار سپاسگذارم
چیز دیگری هم هست که دوست داشته باشید آنها بدانند؟
خدا لبخندی زدو گفت...
فقط اینکه بدانند من اینجا هستم*همیشه*
.........................................................................................................

